تبليغاتX
بی همگان به سر شود بی تو به سر نمی شود
برگی از یک نوشته
سلام

حلول ماه رجب را به همه مسلمین تبریک عرض می کنم

قال اميرالمومنين

شهر رمضان شهر الله و شعبان شهر رسول الله و رجب شهرى

امام على (عليه السلام) فرمود:

رمضان ماه خدا و شعبان ماه رسول خدا و رجب ماه من است.

وسائل الشيعه، ج 7 ص 266، ح 23.

برای کسب اطلاعات بیشتر به اینجا مراجعه فرمائید

التماس دعا

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 23:12  توسط علی | 
مرگ همكار
 
یکروز وقتى کارمندان به اداره رسيدند، اطلاعيه بزرگى را در تابلوى اعلانات ديدند که روى آن نوشته شده بود:
 «ديروز فردى که مانع پيشرفت شما در اين اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشييع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنيم.»

در ابتدا، همه از دريافت خبر مرگ يکى از همکارانشان ناراحت مى‌شدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مى‌شدند که بدانند کسى که مانع پيشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده که بوده است.
اين کنجکاوى، تقريباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعيت زياد مى‌شد هيجان هم بالا مى‌رفت. همه پيش خود فکر مى‌کردند
: «اين فرد چه کسى بود که مانع پيشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!»
کارمندان در صفى قرار گرفتند و يکى يکى نزديک تابوت مى‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مى‌کردند ناگهان خشکشان مى‌زد و زبانشان بند مى‌آمد.
آينه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مى‌کرد، تصوير خود را مى‌ديد. نوشته‌اى نيز بدين مضمون در کنار آينه بود:
«تنها يک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نيست جزء خود شما. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد زندگى‌تان را متحوّل کنيد. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد بر روى شادى‌ها، تصورات و موفقيت‌هايتان اثر گذار باشيد. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد به خودتان کمک کنيد.
زندگى شما وقتى که رئيستان، دوستانتان، والدين‌تان، شريک زندگى‌تان يا محل کارتان تغيير مى‌کند، دستخوش تغيير نمى‌شود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغيير مى‌کند که شما تغيير کنيد، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذاريد و باور کنيد که شما تنها کسى هستيد که مسئول زندگى خودتان مى‌باشيد.
مهم‌ترين رابطه‌اى که در زندگى مى‌توانيد داشته باشيد، رابطه با خودتان است
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 8:32  توسط علی | 

پاره آجر

روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با  سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت.

ناگهان از   بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره  آجري به سمت او پرتاب كرد.پاره آجر به اتومبيل او برخورد  كرد .

مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد   كه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرك رفت تا او را به سختي تنبيه كند .

پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند.

 

پسرك   گفت: اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبور   مي كند. هر چه منتظر ايستادم و از رانندگان كمك خواستم كسي توجه نكرد. برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم.

"براي اينكه  شما را متوقف كتم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم  ".

مرد متاثر شد و به فكر فرو رفت... برادر پسرك را روي صندلي اش نشاند، سوار ماشينش شد و به راه افتاد ....

 

 در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوند براي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند!

  خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف مي زند.

  اما بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم، او مجبور مي شود پاره آجري به سمت ما پرتاب كند.

                                       

اين انتخاب  خودمان است كه گوش كنيم يا نه

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 11:27  توسط علی | 
 

دیدم تو خواب وقت سحر

شهزاده ای زرین کمر

نشسته رو اسب سفید

میومد از کوه و کمر

می رفت و آتش، به دلم میزد نگاهش

کاشکی دلم رسوا بشه، دریا بشه

این دو چشم پر آبم

روزی که بختم وا بشه، پیدا میشه

اون که اومد تو خوابم

شهزاده رویای من، شاید تویی

اون کس که شب در خواب من آید تویی، تو

از خواب شیرین، ناگه پریدم

او را ندیدم دیگر کنارم، به خدا

جانم رسیده از غصه برلب

هر روز و هر شب، در انتظارم، به خدا

دیدم تو خواب وقت سحر

شهزاده ای زرین کمر

نشسته رو اسب سفید

میومد از کوه و کمر

می رفت و آتش، به دلم میزد نگاهش

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 20:30  توسط علی | 
سلام

بعضی حرفها هست شاید مال خیلی سالها پیش باشه ولی وارزش شنیدن دوباره اون ها رو داره.

وقتی خواستم زندگی کنم راهم را بستند.


وقتی خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است .


وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است


.وقتی گریستم گفتند بهانه است.


وقتی خندیدم گفتند دیوانه است


.دنیا را نگه دارید می خواهم پیاده شوم(دکتر شریعتی)

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 14:13  توسط علی |